حكيم ابوالقاسم فردوسى

749

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدانم كه بخت تو شد كندرو * كه كين آورد هر زمان نو بنو بپوشيد جوشن يل اسفنديار * بيامد بر رستم نامدار خروشيد چون روى رستم بديد * كه نام تو باد از جهان ناپديد فراموش كردى تو سگزى مگر * كمان و بر مرد پرخاشخر ز نيرنگ زالى بدين سان درست * و گرنه كه پايت همى گور جست بكوبمت زين گونه امروز يال * كزين پس نبيند ترا زنده زال چنين گفت رستم باسفنديار * كه اى سير ناگشته از كارزار بترس از جهاندار يزدان پاك * خرد را مكن با دل اندر مغاك من امروز نز بهر جنگ آمدم * پى پوزش و نام و ننگ آمدم تو با من به بيداد كوشى همى * دو چشم خرد را بپوشى همى بخورشيد و ماه و باستا و زند * كه دل را نرانى به راه گزند نگيرى به ياد آن سخنها كه رفت * و گر پوست بر تن كسى را بكفت بيايى ببينى يكى خان من * روندست كام تو بر جان من گشايم در گنج ديرينه باز * كجا گرد كردم بسال دراز كنم بار بر بارگيهاى خويش * بگنجور ده تا براند ز پيش برابر همى با تو آيم به راه * كنم هرچ فرمان دهى پيش شاه اگر كشتنيم او كشد شايدم * همان نيز اگر بند فرمايدم همى چاره جويم كه تا روزگار * ترا سير گرداند از كارزار نگه كن كه داناى پيشى چه گفت * كه هرگز مباد اختر شوم جفت چنين داد پاسخ كه مرد فريب * نيم روز پرخاش و روز نهيب اگر زنده خواهى كه مانى بجاى * نخستين سخن بند برنه بپاى از ايوان و خان چند گويى همى * رخ آشتى را بشويى همى دگر باره رستم زبان برگشاد * مكن شهريارا ز بيداد ياد مكن نام من در جهان زشت و خوار * كه جز بد نيايد ازين كارزار هزارانت گوهر دهم شاهوار * همان يارهء زرّ با گوشوار هزارانت بنده دهم نوش لب * پرستنده باشد ترا روز و شب هزارت كنيزك دهم خلّخى * كه زيباى تاج‌اند با فرّخى دگر گنج سام نريمان و زال * گشايم بپيش تو اى بىهمال همه پاك پيش تو گرد آورم * ز زابلستان نيز مرد آورم كه تا مر ترا نيز فرمان كنند * روان را بفرمان گروگان كنند ازان پس بپيشت پرستاروار * دوان با تو آيم بر شهريار ز دل دور كن شهريارا تو كين * مكن ديو را با خرد همنشين جز از بند ديگر ترا دست هست * به من بر كه شاهى و يزدان پرست كه از بند تا جاودان نام بد * بماند به من و ز تو انجام بد برستم چنين گفت اسفنديار * كه تا چند گويى سخن نابكار مرا گويى از راه يزدان بگرد * ز فرمان شاه جهانبان بگرد كه هر كو ز فرمان شاه جهان * بگردد سر آيد به دو بر زمان